اشک های بی سامانت را رها کن

دیدگانت را ناباوری پرکرده است

بی گمان, بی گاه آمده ای

پاسی از درماندگیم گذشته است

میخواهند اعتراف دوست داشتنت را از من بگیرند

من میگویم: دوست داشتن از تعریف نشده هاست

تو میگویی: تعارف نکن

همیشه قصد آشوب را داشته ای

چاره ای نیست باید به گریستن هایت تکیه کنی

برای همیشه می روم ورویای با تو بودن را و خاطرات قدیمی ام را

عاشقانه مرور میکنم

دگر باره خویشن را به ترنم دلتنگی هایت بسپار

وچشمهایت را به رد نگاهم

وقتی ترا گفتم : خداحافظ

پایان شعر ناتمامم را سروده ام...