بخوام از تو بگذرم ، من با یادت چه کنم


تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم


حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو


بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم


تو همونی که واسم ، یه روزی زندگی بودی


توی رویاهای من ، عشق همیشگی بودی


آره سهم من از عاشقی یه حسرته


بی کسی عالمی داره ، واسه ما یه عادته


چه طور از یاد ببرم اون همه خاطراتمو


آخه با چه جراتی به دل بگم نمون ، برو


دل دیگه خسته شده ، به حرف من گوش نمی ده


چشم به راه تو می مونه همیشه غرق امیده


بخوام از تو بگذرم ، من بایادت چه کنم


تو رو از یاد ببرم ، با خاطراتت چه کنم


حتی از یاد ببرم تو و خاطراتتو


بگو من با این دل خونه خرابم چه کنم...

خیلی دیره...

 

کوله بار سفرت رفت و نگاهم را برد

نه تو دیگر هستی

نه نگاهی که در آن دلخوشی ام سبز شود

سایه می داند که به دنبال نگاهم

 همچون ابر سرگردانم....

 

نگرانم که تو تنها ماندی

نگرانم

که غزل جان بدهد

تو پس از من به کدامین شانه...؟

چه کسی باید تاوان بدهد؟

 

بگذار عشق زمین گیر شود, بعد برو

یا دیده از دیدنت سیر شود ,بعد برو

ای کبوتر تو اگر پر بکشی دل من میشکند

بگذار عشق به زنجیر شود , بعد برو...

 

خدایا...

 

خدایا...........

خدايا فقط تو را مي خواهم..... باور کرده ام که فقط تويي سنگ صبور حرف هايم
مي ترسم از اينکه بگم دوسش دارم...اون نمي دونه که با دل من چه کرده...نمي دونه که دلي رو اسير خودش کرده هنوز در باورم نيست که دل به اون دادم و اون شده همه هستي ام
روز هاي اول آشنايي را بياد مياورم آمدنش زيبا بود ...آنقدر زيبا حرف مي زد که به راحتي دل به او باختم و او شد اولين عشقم در زندگي
بارالها گويي تو تمام زيبايي هاي عالم را در چهره و کلام او نهاده بودي
واين گونه مرا اسير او کردي و دل کندن از او شد برايم محال و داشتنش بزرگترين ارزويم در زندگي
حالا که عاشقش شدم تو بگو چه کنم که تنهايم نگذارد....خدايا امشب به تو مي گويم چون تو تنها مونس تنهايي هايم هستي..
چگونه بگويم بدون او مي ميرم....او رفته و در باورم نيست نبودنش...
خود خوب مي دانم او مرا کودکي فرض کرد که نمي داند عشق چيست و براي عاشقي حرمتي قائل نمي باشد
مرا به بازي گرفت يا شايد....نمي دانم.....دگر هيچ نمي داني.. اعتراف مي کنم نفسم به بودن او وابسته است
بعد رفتن او دگر اين نفس را هم نمي خواهم....حال تو بگو چه کنم ؟

    
                
      بار خدايا دوست دارم مرا بفهمد حتي براي يه لحظه ....    

 

رفتن تو....

 

 

و تو رفتي ...

بي آنكه به فكر غربت چشمان من باشي

و بعد از رفتنت   

باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك بر مي داشت

و گنجشكي كه با آرامي

از كنار لانه دانه بر مي داشت غرق در اندوه غربت شد

و با آنكه مي دانم

نامم را هرگز با عبور خود نخواهي برد    

هنوز آشفته و ماتم زده رفتن توام

تنهام نزار برگرد... 

چند روزی رفته بود مسافرت  دلم بدجوری براش تنگ شده بود..

گوشیمو ور داشتم شمارشو گرفتم  قلبم بدجوری به تپش افتاد نفسم بند اومده بود

فورا گوشی رو قطع کردم چند تا نفس عمیق کشیدم و دوباره شمارشو گرفتم

خیلی زود برداشت وقتی گفت: بله  احساس کردم  که بی حس شدم و رو صندلی

افتادم چقدر صداش آروم بود خیلی وقت بود که با هم حرف نزده بودیم شاید بیشتر از

یک سالی میشد. یه حس خوب بهم دست داد یه حس خیلی قشنگ ...

نمیدونم چی گفتم چی شنیدم فقط دوست داشتم برام حرف بزنه و من فقط به طنین

صدای قشنگ وآرومش گوش کنم ...

وقتی گفت :گلم ...نای حرف زدن رو ازم گرفت با اینکه همیشه میگفت

گلم ..عزیزم ...اما...

اما اینبار با همشه فرق داشت چه لحظه قشنگی بود کاش میشد هر روز صداشو

بشنوم و این حس رو داشته باشم ...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد