شب بي رحم رفتن تو       شب درخودشکستنم بود

شب از پا نشستنم بود

شب بي تو ، شب بي من     
شب دل مرده هاي تنها بود
شب رفتن ، شب مردن        شب دل كندن من از ما بود

تلفن زنگ زد مامان گوشی رو برداشت همه ساکت بودیم و نگران از چیزی که نمیخواستیم بشنویم باصدای فریاد مادر به خودم اومدم :دیدی بدبخت شدیم .....

. آره درست حدس زدیم اتفاقی که نباید میفتاد افتادگوشم و گرفتم نمیخواستم حرف مامان و بشنوم که چی شده سرم سنگین شده بود برای چند دقیقه مات و مبهوت شدم نمیدونم کجا رفتم و چی شد ولی وقتی به خودم اومدم  مشغول گله کردن از خدا بودم که خدایا چرا... آخه چرا به جوونیش رحم نکردی مگه چند سال داشت هنوز  سی و هشت سالش بود خدایا برا این کارات چه حکمتی داری چرا به بچه هاش رحم نکردی به دختر کوچیکی که هنوز دو سالش نشده و هنوز چشم به راهه تا باباش از بیرون بیاد تا خودشو تو  بفلش بندازه و بابا یه دل سیر ببوسدش  آخه از غم بی پدری چی میفهمه  چی میدونه.. 

  دیگه کار از کار گذشته و دعاهام همه بی جواب موند شاید قسمتش این بود

اره همون کسی که ازتون خواستم برای سلامتیش دعا کنید دیگه نخواست برگرده رفت تا برای همیشه به آرامش برسه.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جا داره که به دوست خوبم رضای عزیز به خاطر فوت مادر بزرگش تسلیت بگم امیدوارم که غم آخرشون باشه ...

روحشون شاد