
چند روزی رفته بود مسافرت دلم بدجوری براش تنگ شده بود..
گوشیمو ور داشتم شمارشو گرفتم قلبم بدجوری به تپش افتاد نفسم بند اومده بود
فورا گوشی رو قطع کردم چند تا نفس عمیق کشیدم و دوباره شمارشو گرفتم
خیلی زود برداشت وقتی گفت: بله احساس کردم که بی حس شدم و رو صندلی
افتادم چقدر صداش آروم بود خیلی وقت بود که با هم حرف نزده بودیم شاید بیشتر از
یک سالی میشد. یه حس خوب بهم دست داد یه حس خیلی قشنگ ...
نمیدونم چی گفتم چی شنیدم فقط دوست داشتم برام حرف بزنه و من فقط به طنین
صدای قشنگ وآرومش گوش کنم ...
وقتی گفت :گلم ...نای حرف زدن رو ازم گرفت با اینکه همیشه میگفت
گلم ..عزیزم ...اما...
اما اینبار با همشه فرق داشت چه لحظه قشنگی بود کاش میشد هر روز صداشو
بشنوم و این حس رو داشته باشم ...![]()
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت 11:20 توسط بیتا
|